زیر بارون گریه کردم

 
بهترین لحظات زندگی
نویسنده : هستی - ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٢
 

To fall in love
عاشق شدن



To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره 


To find mails by the thousands when you return from a vacation
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری


To go for a vacation to some pretty place
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری


To listen to your favorite song in the radio
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی


To go to bed and to listen while it rains outside
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی


To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه


To clear your last exam
آخرین امتحانت رو پاس کنی


Calls at midnight that last for hours
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعت ها هم طول بکشه


To laugh without a reason
بدون دلیل بخندی


To accidentally hear somebody say something good about you
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌ کنه


To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می ‌تونی بخوابی


To hear a song that makes you remember a special person
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما میاره


To be part of a team
عضو یک تیم باشی


To watch the sunset from the hill top
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی


To make new friends
دوستای جدید پیدا کنی


To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person
وقتی اونو میبینی دلت هری بریزه پایین


To pass time with your best friends
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی


To see people that you like, feeling happy
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی


See an old friend again and to feel that the things have not changed
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی و ببینی که فرقی نکرده


To take an evening walk along the beach
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی


To have somebody tell you that he/she loves you
یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره


remembering stupid things done with stupid friends. To laugh, laugh, and … laugh
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کار های احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و … باز هم بخندی


These are the best moments of life
اینها بهترین لحظه ‌های زندگی هستند


“ Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد

 .....

چارلی چاپلین



 
 
کجا ماندی؟
نویسنده : هستی - ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٩
 

تو را گم کرده ام امروز


و حالا لحظه های من


گرفتار سکوتی سرد و سنگینند


و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند


نمیدانی چه غمگینند


چراغ روشن شب بود


برایم چشمهای تو

 

 نمیدانم چه خواهد شد


پر از دلشوره ام...


بی تاب و دلگیرم...


کجا ماندی که من بی تو هزاران بار؛در هر لحظه

 

 میمیرم..!!!؟؟


 
 
دل دیوانه
نویسنده : هستی - ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٧
 


وحــشت از عشقــ که نه ! ترس من از فاصله هاســـت.

 

وحشت از غصه که نه ! ترس من از خاتمه هاست.

 

ترســ بیهوده ندارم صحبت از خاطره هاست.

 

صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاســت.

 

کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ی ماست.

 

گله از دست کسی نیست مقــصر دل دیوانه ی ماست

 


 
 
خدایا...
نویسنده : هستی - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢
 

 

خداوندا

 

 مرا انسانی بساز که ترا بشناسد

 

و خودرا بشناسد.

 

  مرا چندان قوی گردان که به گاه ناتوانی

 

از سستی خود آگاه گردم.

 

  چنان جسورو با شهامتم کن

 

که بهنگام وحشت جرات مقابله

 

بــا خویشتن را داشته باشم.

 

  مرا انسانی بسازکه بهنگام شکست

 

شرافتمندانه درخوداحساس کبر و غرورکنم

 

و به گاه پیروزی فروتن ونجیب باشم.

 

  مرا انسانی بساز که از ناملایمات

 

زندگی روی بر نتابم .

 

  به هنگامی که باید سینه سپر کنم پشت بر نگردانم.

 

  مرا به جاده آسایش راهنمایی نکن

 

بلکه به راهی سخت و دشوار مرا

 

  مورد آزمون خود قرار بده تا باناملایمات

 

دست به مبارزه بزنم و سربلند بیرون آیم.

 

  مرا انسانی قرار بده که دلش روشن

 

و صاف و هدف زندگیش عالی باشد .

 

پیش از اینکه در اندیشه فرمانروایی

 

بر دیگران باشد بر خویشتن حکومت کنم

 

 مرا انسانی بساز که خندیدن را بیاموزد

 

اما گریستن را نیزهرگز از خاطر نبرد.

 

   انسانی که گام درآینده بگذارد ولی گذشته

 

  را نیز هرگز فراموش نکند.

 

  واز همه مهمتر در مقابل چشمان جادویی

 

و افسونگر هیچ کس تسلیم نشود و مسحور نگردد.

 

 خدایا من تاب تحمل ندارم

 

مرا به حال خود وامگذار

 

 ای مهربانترین مهربانان و

 

ای بهترین تکیه گاه و پناه امید واران



 
 
اگه گریه بذاره می نویسم...
نویسنده : هستی - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٥
 

سلام.اومدم واسه تو بنویسم.نمی دونم در چه حالی...

دیروز وقتی گوشیم کنار تلویزیون شروع کرد

به زنگ زدن دیدم شمارت افتاده...دلم لرزید...

باورم نمی شد.البته 3 هفتست که ازت خبر نداشتم...

ولی هر روز چشام به گوشیم بود...جوابتو ندادم.

چون دلم شکسته بود.دوباره زنگ زدی زنگ زدی...

بالاخره جوابتو دادم.

گفتی که داغونی.ازم خواستی ببخشمت...

و من گفتم تو که تقصیری نداشتی.همون

لحظه گریم گرفت...دلم شکست..با اینکه می دونستم

مقصری هیچی نگفتم.هیچی...هیچ وقت چیزی

نگفتم...تا ناراحتت نکنم...

دیروز اومده بودی تا فقط معذرت خواهی کنی...

می دونم قربون اشکات برم.تو تنها بودی...

تنها...چاره ای نداشتی جز رفتن...ولی همیشه

دلم از این می گیره تو که از همه چی زندگیت

خبر داشتی و من نمی دونستم چرا منو از دنیای

کوچیک خودم بردی تو زندگیت.تو که آدمای

اطرافتو خوب می شناختی چرا بهم دروغ گفتی؟

من که عاشق نمی شدم.چرا عاشقم کردی؟

بهمین سادگی...

 

 

می دونم  این حرفا حق تو نیست.

گناه تو اینه که چشم بسته اومدی جلو.

دلم برا جفتمون می سوزه.خیلی تنهاییم...

آخرین حرفی که دیشب بهت زدم

و دیگه سکوت کردم:

همیشه خدا را دوست بدارید

زیرا در اینصورت لااقل کسی را

دوست داشته اید

که مطمئنید روزی به او می رسید.

با قلب پاکت برام دعا کن _م_


 
 
خداوند عاشق...
نویسنده : هستی - ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٩
 

 

 

انگار روزی دیگر فرا رسیده است.


اگر چشم هایت گشوده شده اند


و اگر می توانی صادقانه لبخند بزنی


بدان که خداوند...


هنوز عاشق توست!!!



 
 
فرشته مهربون
نویسنده : هستی - ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٩
 

 آن گاه که؛ دوازدهمین زنگ نیمه شب نواخته می شود؛


در انتظار پایان شادی هایت نباش


و بدان که هیچ دری بروی تو بسته نخواهد شد.


زیرا در این قصه ...


خداوند ؛ فرشته مهربان توست!!!



 
 
حرف دلم...
نویسنده : هستی - ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٧
 

می آیی عاشق می کنی

 

 محو می شوی


تا فراموشت می کنم


دوباره می آیی


تازه می کنی خاطرات را


محو می شوی


به راستی که سراب از تو با ثبات تر

 

 است!!!


 
 
 
نویسنده : هستی - ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٦
 

از روزی که به تو آموخته اند


بیماری " عشق " از

 

وبا خطرناک تر است


احساسم را با آب معدنی می شویم


و قلبم را روزی سه بار


ضدعفونی می کنم !


پس ...


جای نگرانی نیست !!!


 
 
گوش کن..با توام.....
نویسنده : هستی - ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٥
 

روی ماه زندگی را ببوس

 

تو عزیزترین کس او هستی.......


 
 
برای .......تو که نیستی اما نزدیکی
نویسنده : هستی - ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٦
 

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند


از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند


از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی


تکرار من در من مگر از من چه می ماند

 

 

غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی


غیر از غباری در لباس تن چه می ماند


از روزهای دیر بی فردا چه می آید؟


از لحظه های رفته ی روشن چه می ماند؟

 

 


 
 
عاشق باران که باشی...
نویسنده : هستی - ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢
 

روح بیمار طبیعت را - می فهمی


در دیار خشک


در میان سایه های تیره - در زنجیر


مرگ را می بینی


گاه بی تابی


...گاه می خندی

 

عاشق باران که باشی


در اضطراب شب - به دنبال آغوش امنی می گردی


تا تن نازک تب زده ات را بسپاری به تنش


تا فراموش کنی


عاشق باران که باشی


منتظر می مانی


بر نگاه بی کلام پنجره - چشم می دوزی


شعر می خوانی



 
 
دنیای امروز ما
نویسنده : هستی - ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢
 

گاو ما ما می کرد


گوسفند بع بع می کرد


سگ واق واق می کرد


و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی


شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های

زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا

شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز

صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل

می زند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او

به موهای خود گلت می زند.

دیروز که حسنک با کبری چت می کرد . کبری گفت تصمیم

بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و

دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس

همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید

که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت

کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می

شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین

برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود . ریزعلی دید که کوه

ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش

نمی خواست لباسش را در آورد . ریزعلی چراغ قوه داشت

اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و

منفجر شد . کبری و مسافران قطار مردند ریزعلی بدون توجه به

خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود .

الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان

ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی

مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد

او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.

او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت

خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای

ما خیلی چوپان دروغگو دارد...

 



 
 
عیدتون مبارک
نویسنده : هستی - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱
 

سلام دوستای عزیییییییزم...الان ساعت دقیقا ١٢ شبه و تا لحظه تحویل سال

چیزی نمونده.

می بینید چقد دوستون دارم که الان به یادتونم.

دعا میکنم تو این سال جدید به بهترینها برسید.

راستی تو خوشی ها خدارو فراموش نکنید.

 

آرزویم این است نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد . . .


نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز . . . و به اندازه هر روز تو عاشق باشی


عاشق آنکه تو را می خواهد . . . و به لبخند تو از خویش رها می گردد .


. . و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد

 

بهار وقتی که از پنجره سرک می کشد

بی آن که بخواهی یاد بنفشه و یاس و اقاقی دارد

کاش زودتر رسد آن روز ؛ که شمیم بهار را

از پیراهن یوسف سفر کرده بشنویم

در انتظار نوروزگار ؛ نوروز مبارک



 
 
میرم.......بمون
نویسنده : هستی - ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۸
 

 

آدمها ترک کردن را دوست دارند ، سرشان را با افتخار بالا

 

میگیرند و میگویند : ترک کردم


(سیگار را ، نت را ، خانه را ، دوستانم را ، معشوقم را و ...)


اما هیچ کس ترک شدن را دوست ندارد، سرشان را پایین

 

میندازند و با همه‌ی غم وجودشان میگویند ترکم کردند (

 

دوستانم ، خانواده‌ام ، عشقم و ...)


میبینی؟ما همان آدمهاییم که ترک میکنیم اما وقتی کسی


ترکمان میکند جوری که انگار دنیا به آخر رسیده باشد بغض

 

گلویمان را خفه میکند


 

 

بعضی وقتا تنهاییتو به شدت لمس میکنی ،



مثلِ وقتی که راه میری و همیشه دستات تو جیبات ِ



تازه میفهمی چقد دستات خالین



وقتی دستی نیست که بگیرتشون


 

 


 
 
خودت را به مردن نزن
نویسنده : هستی - ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٧
 
این متنو نزدیک عید تقدیم می کنم به همه ی دوستای خوبم.
.حتما تا آخرش بخونیدا.شرمنده طولانیه ولی قشنگه.البته نظر شما
مهمه

لطفاً خودت رو به مردن نزن!!


شب ها زود بخواب. صبح ها زودتر بیدار شو.


نرمش کن. بدو. کم غذا بخور.


زیر بارون راه برو.گلوله برفی درست کن.


هرچندوقت یکبار نقاشی بکش.


در حمام آواز بخوان و کمی آب بازی کن.


سفید بپوش. آب نبات چوبی لیس بزن.


بستنی قیفی بخور . به کوچکتر ها سلام کن.


شعر بخوان . نامه ی کوتاه بنویس.

 
زیر جمله های خوبی که تو کتاب ها هست خط بکش.


به دوستهای قدیمیت تلفن بزن.


شمال برو . شنا کن.


هفت تا سنگ تو آب بنداز و هفت تا آرزو بکن.


خواب ببین . شعر بخوان . بدو . چای بخور و برای دیگران

چای دم کن.


جوراب های رنگی بپوش.


مادرت رو بغل کن . مادرت رو ببوس . مادرت رو بو کن.


به پدرت احترام بذار و حرفاش رو گوش کن.


دنبال بازی کن. اگرنشد وسطی بازی کن .


به برگ درخت ها دقت کن به بال پروانه ها دقت کن.


قاصدک ها رو بگیر و فوت کن. خواب ببین.


از خواب های بد بپر و آب بخور.


بسم الله الرحمن الرحیم بگو .


به باغ وحش برو. چرخ و فلک سوار شو.پشمک بخور.


کوه برو. هرجا خسته شدی یک کم دیگه هم ادامه بده.


خواب هات رو تعریف نکن.خواب هات رو بنویس.


یک تسبیح گلی سی و سه دانه ای داشته باش.


بخند. چشم هات رو روی هم بگذار.شعر بخون .سپید


بپوش.

شیرینی بخر.با بچه ها توپ بازی کن. برای خودت

برنامه بریز.


قبل از خواب موهات رو شانه کن. به سر خودت دستی


بکش.

خودت رو دوست داشته باش برای خودت دعا کن!


برای خودت دعا کن که آرام باشی.


وقتی توفان می آید تو همچنان آرام باشی


تا توفان از آرامش تو آرام بگیرد.


برای خودت دعا کن تا صبور باشی؛


آنقدر صبور باشی تا بالاخره ابرهای سیاه آسمون


کنار بروند و خورشید دوباره بتابد.


برای خودت دعا کن تا خورشید را بهتر بشناسی.


بتوانی هم صحبتش باشی و صبح ها برایش نان تازه


بگیری.


برای خودت دعا کن که سر سفره ی خورشید بنشینی و


چای آسمانی بنوشی.


برای خودت دعا کن  تا همه ی شب هایت ماه داشته


باشد؛


چون در تاریکی محض راه رفتن خیلی خطرناک است.


ماه چراغ کوچکی است که روشن شده تا جلوی پایت را


ببینی.


برای خودت دعا کن تا همیشه جلوی پایت را ببینی؛ آخر
راهی را که


باید بروی خیلی طولانی است. خیلی چاله چوله دارد؛
دام های زیادی


در آن پهن شده است و باریکه های خطرناکی دارد؛ پر از
گردنه های حیران

و سنگلاخ های برف گیر است.


برای خودت دعا کن تا پاهایت خسته نشوند و بتوانی راه
بیایی

چون هر جای راه بایستی مرده ای و مرگی که شکل
نفس نکشیدن


به سراغ آدم بیاید، خیلی دردناک است.


هیچ وقت خودت را به مردن نزن.


برای خودت دعا کن که زنده بمانی.زنده ماندن چند راه
حل ساده دارد!

برای اینکه زنده بمانی نباید بگذاری که هیچ وقت


بیشتر از چیزی که نیاز داری بخوابی.


باید همیشه با خدا در تماس باشی تا به تو بیداری بدهد.
بیداری هایی آمیخته با روشنایی ، صدا ، نور ، حرکت.

تو باید از خداوند شادمانی طلب کنی.همیشه سهمت را
بخواه.
و بیشتر از آن چه که به تو شادمانی ارزانی میشود در
دنیا شادمانی


بیافرین تا دیگران هم سهمشان را بگیرند.


برای اینکه زنده بمانی باید درست نفس بکشی و


نگذاری هیچ چیز ی سینه ات را آلوده کند.

برای اینکه زنده بمانی باید حواست به قلبت باشد.

هرچند وقت یکبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنها


بخواه قلبت را معاینه کنند.دریچه هایش را، ورودی ها و
خروجی هایش را

و ببینند به اندازه ی کافی ذخیره شادمانی در قلبت داری
یا نه!!

اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام میشود باید
بروی پشت


پنجره وبه آسمان نگاه کنی . آنقدر منتظر بمان و به
آسمان نگاه کن


تا بالاخره خداوند از آنجا رد بشود؛


آن وقت صدایش کن؛


به نام صدایش کن؛


او حتماً برمیگردد و به تو نگاه میکند و از تو میپرسد
که چه میخواهی؟؟!


تو صریح و ساده و رک بگو.


هر چیزی که می خواهی از خدا بخواه.

خدا هیچ چیز خوبی را از تو دریغ نمیکند.


شادمان باش او به تو زندگی بخشیده است و کمکت می
کند که زنده بمانی . از او کمک بگیر. از او بخواه به تو
نفس پشمک ، چرخ و فلک ، قدم زدن ، کوه ،سنگ ،
 
دریا ، شعر ، درخت ، تاب ، بستنی ، سجاده ،


اشک، حوض، شنا ،راه ، توپ ، دوچرخه ،


دست ، آلبالو ، لبخند ، دویدن


و عشق


بدهد.

آن وقت قدر همه ی اینها را بدان و آن قدر زندگیت را
ادامه بده


که زندگی از این که


   تو زنده هستی به خودش ببالد!!


انسانها را فراموش نکن
 

 
 
مراقب قلبها باشیم
نویسنده : هستی - ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٧
 

 

وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم


پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم


وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می گردیم


و همچنان تنها می مانیم

 

هیچ چیز آسان تر از قلب نمی شکند

 

ژان پل سارتر


 
 
دلم گرفته
نویسنده : هستی - ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٢
 

سلام بچه ها.این روزا دلم خیلی گرفتست.این شعرو خیلی دوست دارم.گرچه

 

تکراریه...امیدوارم خوشتون بیاد.

 

 

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من


گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟


کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندانم


که دیده برگشودم به کنج تنگنا، من


نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته دل به من کس


چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها، من


ز من هر آن‌که او دور، چو دل به سینه نزدیک


به من هر آن‌که نزدیک، ازو جدا، جدا، من!


نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی


که تر کنم گلویی به یاد آشنا، من


ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟


که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟


ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری -


دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من...




 
 
............زیر بارون گریه کردم
نویسنده : هستی - ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۸
 


 
 
شعر طنز
نویسنده : هستی - ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٦
 

این شعرو حتما بخونید خیلی قشنگه.نظر یادتون نره.قلب

 

 

این روزا عمر عاشقی دوروزه


ایشالا پیر عاشقی بسوزه


بلا به دور از این دلای عاشق


که جمعه عاشقند و شنبه فارغ!


گذاشته روی میز من ، یه پوشه


که اسم عشق‌های بنده توشه


زری، پری،‌سکینه، زهره، سارا


وجیهه و ملیحه و ثریا


نگین و نازی و شهین و نسرین


مهین و مهری و پرند و پروین


چهارده فرشته و سه اختر


دولیلی و سه اشرف و دو آذر


سفید و سبزه ، گندمی و زاغی


بلوند و قهوه‌ای و پرکلاغی ...


هزار خانمند توی این لیست


با عده‌ای که اسم‌شون یادم نیست!


گذشت دوره‌ای که ما یکی بود


خدا و عشق آدما یکی بود


نامه مجنون به حضور لیلی


می‌رسه اینترنتی و ایمیلی!


شیرین می‌ره می‌شینه پیش فرهاد


روی چمن تو پارک بهجت ‌آباد


زلفای رودابه دیگه بلند نیست


پله که هس ، نیازی به کمند نیست


تو کوچه ، ‌غوغا می‌کنند و دعوا


چهار تا یوسف سر یک زلیخا!


نگاه عاشقانه بی‌فروغه


اگر می‌گن: «عاشقتم» دروغه


تو کوچه‌های غربی صناعت


عشقو گرفتن از شما جماعت


کجا شد اون ظرافت و کرشمه


نگاه دزدکی کنار چشمه؟


کجا شد اون به شونه تکیه کردن


کنار جوب آب ، گریه کردن


دلای بی‌افاده یادش به خیر


دخترکای ساده یادش به خیر


من از رکود عشق در خروشم


اگر دروغ می‌گم ، بزن تو گوشم


تو قلب هیشکی عشق بی‌ریا نیست


حجب و حیا تو چشم آدما نیست


کشته دلبرند و ارتباطش


فقط برای برخی از نکاتش!


پرنده پر ، کلاغه پر ، صفا پر


صداقت از وجود آدما ، پر


دلا! قسم بخور ، اگر که مردی


که دیگه گرد عاشقی نگردی


ما توی صحبت رک و راستیم داداش


عشق اگه اینه ، ما نخواستیم داداش



 
 
← صفحه بعد